من و خونواده کوچولوم

با خاطرات بد و خوبش

من و خونواده کوچولوم

با خاطرات بد و خوبش

من+دخملی+آرامبخش= بهشت

سلام به همه 

نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم؟! اونکوقتیکه پست قبلی رو گذاشتم و نوشتم که دلم میخواد خودسوزی کنم واقعا و از صمیم قلب گفتم! فقط یه شعار خالی نبود روزی بیست بار خودمو با وسایل داغ میسوزوندم! چون تو لحظه ایی که میسوختم دبگه مغزم از فکر و خیالهای بیهوده و افکاری که مثل موریانه رو مغزم وول میخوردن رها میشد و میتونستم برای لحظه ایی هرچند کوتاه آروم بشم......اگه خودکشی گناه نبود حتما الان اینجا نبودم....


رفتارهای دخملی به شددددددت آزار دهنده شده بود و من دیگهونمیدونستم چه کار کنم و در ضمن اصصصصلا دیگه تحمل یه ثانیه بیشتر رو هم نداشتم دیگه یه ذره هم دوستش نداشتم!! :(


پیش هرکس میرسیدم فقط حرفام شده بود ناله از خستگیهای مادریم....و بدتر از اون رفتار دیگران در واکنش به ناله های من بود! همه بالاتفاق موافق القول بودن که من کم صبرم و من بلد نیستم با بچه چطور رفتار کنم!!!! وقتی میگم همه یعنی حتی همسرم و حتی مادرم!!!!


دیگه به مرز جنون رسیده بودم همه چیز برام غیرقابل تحمل شده بود گریه ها و عرررر زدنهای دخملی به دو سه ساعت تمام کشیده شده بود اونم سر مسایل خیییلی جزیی!! با هرگونه تغییر مقاومت از خودش نشون میداد اگه اوایل روی تغییراتی که به خودش مربوط بود حساسیت داشت الان دیگه به تغییرات من و باباش و ......حتی اشخاص توی تلوزیون هم حساس بود!!!


اگه لباسم موقع ظرف شستن خیسه آب میشد حق نداشتم عوضش کنم!!! و اگه گوش به حرفش نمیدادم دو ساعت بی وقفه عرررررر میزد!!!!!! :/

اگه از گرما هلاک میشدم نه حق داشتم لباسمو کم کنم نه بخاری رو خاموش کنم نه در و پنجره باز کنم!!!


و ....از این دست مسایل!!

پیش چندتا دکتر روانپزشک رفتم ولی حرف هیچکدوم به دلم نمینشست و واقعا میموندم کجا به این بی سوادا مدرک دادن!!؟


چند وقتی بود درست رو به روی خونمون یه مطب دکترروانپزشک باز شده بود ولی من همیشه فکر میکردم دکتری که تو ساختمان پزشکان نباشه دکتر بدرد بخوری نیست و اصلا بهش اهمیت نمیدادم تا اینکه مامانم گفت از چند نفر شنیده کارش خوبه میخوای اینهمه جا رفتی اینم امتحان کن؟ منم فقط بخاطر اینکه حرف مامانم زمین نمونه رفتم پیشش


همین که یکی دو جمله از کارهای دخملی رو براش گفتم سریع گفت خانم دختر شما بیش فعالی و اضطراب شدیید داره!!!باید درمان بشه در ضمن خودتم باید درمان بشی اینقدر از خودت مایه نذار داری خودتو دستی دستی میکشی مگه چقدر جون داری که همه شو گذاشتی مال همین یه دونه بچه؟!!


واقعا جا خوردم! واقعا از دو جمله من که سه تا هم نشد از کجا اینا روفهمید؟! مثل فالگیرا!! فهمیدم این یکی با بقیه فرق داره و واقعا میفهمه بیمارش چی میگه؟ خیلی خوشحال شدم که حرف مامانمو گوش کردم راستی همون روزی که رفتم نوبت بگیرم تازه فهمیدم طرف فوق تخصص اعصاب روان کودک داره!! فکر کن آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم!!!


خلاصه درمان دارویی من و دخملی باهم شروع شد! و جالب اینجا که از روزدوم هردو به شدت آروم شدیم!!!الف میگه به خودتون تلقین میکنید! ولی الان اونم خیلی راضیه


همه چیز خوب شد فقط با دو تا قرص من و دوتا قرص دخملی!!

حالا مثل همه مادردخترها قربون صدقه هم میریم دوباره عاشق و واله بوی جیشش شدم!!!! و روزی میلونها بار همدیگه رو میبوسیم


حالا دیگه حس میکنم توی بهشتم خوابش خوراکش حرف گوش کردن بسیار خوب شده لجبازیهاش خیلی کمرنگ شده


الان شده مثل همه بچه های عادی اگه لجبازی میکنه یا حرفرگوش نمیده یا خرابکاری میکنه همش عادیه منم هیچوقت از اون مادرهای سخت گیر نبودم دیگه الان با این رفتارها هییییچ مشکلی ندارم


دوباره خنده رو لبام برگشته و خونمون آروم شدهوو شاهد دعواها و جنجالهای ما سه تا نیست!!


حس خوبی دارم خواستم اینو کامل توضیح بدم واسه همه اونایی که مثل من از قدصهای آرامبخش برای خودشون غول ساختن و حاضرن همه جور خفت و جنگ اعصابی رو تحمل کنن ولی زیر بار قرص نرن!! این یه تجربه مفید از من...


سیتالوپرام میخورم و پرفنازین نه چاقم کرده نه خوابم رو زیاد کرده...تازه خوابم کمم شده قبلا تو این ناراحتی ها اصلا نمیتونستم برای نماز صبح بیدار بشم ولی الان یکساعتم باشه که خوابیده باشم راحت بیدار میشم توی این حدود یه ماهه سه کیلو لاغر شدم!!! فعالیت روزمره ام زیاد شده خونه ام همیشه دسته گله...کلی وقت دارم تا بیام نت برم فیلم و سریال ببینم کتاب بخونم...همه چیز رو به تعالیه برام....





پینوشت:


از اونجا که زندگی و دنیای من بی غرغر نمیشه:دی یه سری مشکلات دارم این روزها!! البته زیاد مهم نیستن یعنی دیگه با این قرصهایی که میخورم هیچ مشکلی برام مهم نیست!! ولی خب فکرمو مشغول کردن حالا بعداومینویسم این پست خیلی طولانی شد!!